تبليغاتX
تنهای تنها

تنهای تنها

تولدت مبارک غریبه ی آشنا

مهربانم :

 

چشمان خیسم گواه رفتنت را می داد...

 

     گواه نبودنت......    

                               

                  گواه تنهایی در اینده ای درد ناک...                  

 

 احساسم را بشناس، احساسم همین چند خط نوشته است...  

 

                 کمتر نباشد بیشتر نیست. ....        

   

ته مانده احساسم از آن توست ....

 

رفتنت: احساسم را هم کور کرد ،هم گور کرد...

 

         بعد رفتنت من ماندم تنهایی و غم...         

                         

رفت تا ستاره ای باشد در دل سیاه شب که به تیرگی گرائید

 

ستاره ای که نور بود،امید بود،عشق بود،احساس بود.............

 

                خاموش خاموش شد.      

وحيد جان

امروز ۱۶ دي ماه است يعني ۷ روز ديگه مونده به تولدت و من مي خوام با تو و وبلاگ خداحافظي كنم . نمي تونستم برات هديه بفرستم اميدوارم اين وبلاگ رو بعنوان هديه ازم قبول كني كه تك تك كلماتشو با اشکام نوشتم ، مي خواستم بدوني كه هيچ وقت فراموشت نمي كنم و نخواهم كرد چون كلمه ي دوستت دارم رو اولین بار از زبان تو شنيدم هر چند كه دورغكي بود .  

برات آرزوي موفقيت و شادابي رو در تمام طول عمرت دارم و از خدا مي خوام كه هيچ وقت تنها نباشي و تنها نموني . هميشه سايه ي عزيزات بالاي سرت باشه و هيچ وقت مثل من محتاج محبت ديگران نباشي .

 وحيد جان

هنوز حرف اوون روزت يادمه كه ازت خواستم فقط همدم تنهاييهام باشي و فقط به درد دلهام گوش بدي ولي بهم گفتي كه نمي تونم به حرفات گوش بدم چون خودم مشكل دارم ، چون خودم هزارتا گرفتاري دارم ، هر چند مي دونستم بهانست و نمي خواي باهام باشي . گفتم باشه و با چشمهايي پر از اشك و قلبی شکسته بهت گفتم خداحافظ غريبه ي آشنا

 

او را رها کردم

 

و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی

اما من انقدر دوستش داشتم

که اورا رها می خواهم

رها از تمامی بندها و زنجیرها

هرچند که او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او

برای او بندی نساختم

اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همان گونه که من با او از خود رهاشدم ......

 

وحيد جان

براي آخرين حرفم بهت مي گم

مهربانترينم

تولدت مبارك  

وحيد جان تولدت مبارك

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:27  توسط تنها و بی کس  | 

تولد تو تولد همه خوبیهاست

وحید جان :

تولد تو تولد همه خوبیهاست.
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربونی ...
تولد گذشت...تولد مهربونی...تولد همه ی پاکی ها ...
تولد احساس...تولد دوست داشتن ...تولد خوشبختی ...
تولد امید...تولد آرامش ...تولد یک فرشته...
تولد یک زیبایی...
تولد یک انسان به تمام معنا...تولد تمام روزهای قشنگ....
تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند !
و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده !

 

تولدت مبارك وحيد جان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:35  توسط تنها و بی کس  | 

وحيد جان گل قشنگم

   تولدت مبارک   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 8:1  توسط تنها و بی کس  | 

تولدت مبارك

وحید جان

بهترین روز زندگیت رو با بهترین آرزوها

 و بهترین احساسم بهت تبریک می گم.

امروز همه ی زمینی ها خوشحالند چون تو همچین روزی گل بی نظیر و فرشته ای آسمونی پا به جمعشون گذاشته و چشماشو باز کرده تا به زمینی ها، عشقو محبت و مهربونی و صداقت و پاکی رو معنی کنه نمی تونم تو رو توصیف کنم چون توصیف کردنی نیستی، تو رو باید حس کرد، و تو رو باید پرستید؛ هر چی بگم کم گفتم…

همراه با شكوفه ها تولدت را جشن مي گيريم .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:26  توسط تنها و بی کس  | 

تولدت مبارک گمشده ی من

تولدت مبارک

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

بیست و سوم دی ماه روز میلاد وحید عزیزمه

وحید جان

مسافر گمشده ی من تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:27  توسط تنها و بی کس  | 

می خوام برات بنویسم

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

 از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

 از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

 شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 

 نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

 که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

 از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

 امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

 امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:31  توسط تنها و بی کس  | 

جدایی

جدایی

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی قلبم                

 

                                              گریه   کردم   و نوشتم نازنیم یا تو یا من

به تو گفتم باور کن میون این همه دیوار            

                                             تو با خنده ای نوشتی  هم قفس  خدا نگهدار

بنویس مهلت مونده یه نفس بود                

                                               سهم   من از   همه دنیا   یه    قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم          

                                              سر رو شونهات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از اواز پاییز      

                                                فکر چشمهای تو بودم با دلی از  گریه لبریز

 شب عاشقونه من که  حروم        شد            

                                                مهلت    بودن    با   تو که  تموم     شد

ندونستم که باید از تو      می گذشتم               

                                                وقتی از     غربت     چشمهات    نوشتم    

بنویس مهلت مونده یه     نفس    بود               

                                                 سهم من  از    همه دنیا یه     قفس   بود

 بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم            

                                               سر رو شونهات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:29  توسط تنها و بی کس  | 

روز دیدار

سلام به همه ي اونهايي كه مثل من تنها ماندند  

امروز مي خوام از روزي براتون بنويسم كه بهترين روز زندگي من بود . روز سه شنبه تاريخ 21/9 ساعت 10 دقيقه مانده به 3 بعد از ظهر يك روز برفي پيش وحيدم رسيدم . الام هم چهرش جلو رومه . الان هم قيافشو يادمه كه زير برف با يك چتر مشكي منتظر آمدن من بود . مي خواستم وقتي رسيدم پيشش از دل تنگي هام براش بگم . از تنهايي هام . از بي كسي هام ولي نتونستم حتي نتونستم رو در رو بهش بگم كه چقدر دوستش دارم . نتونستم كه ازش قول بگيرم كه تنهام نذاره .

وحيد جان

اون روز رو هيچ وقت فراموش نمي كنم هر چند اولين و آخرين ديدار ما بود .

وحيد جان

نمي دونم چرا تنهام گذاشتي ولي اينو بدون كه هميشه جات تو قلب من خاليه و هيچ كس نمي تونه جاي تو رو برام پر بكنه . آخه تو تنها كسي بودي كه واژه ي دوستت دارم رو بر زبان آوردي هر چند كه دروغي بود . من ازت دوست داشتن را ياد گرفتم .

وحيد جان

نمي دونم الان كجايي و چه كار مي كني ولي هر جا هستي و هر كاري مي كني برات بهترين ها رو آرزو مي كنم .

وحيد جان

اين وبلاگو به خاطر تولد تو گذاشتم و تا روز تولدت مي خوام همه ي حرفهاي نگفتمو برات بنويسم . نمي دونم وقتي وبلاگو ديدي چي به ذهنت مي رسه . مي دونم مثل آخرين شبي كه با هم حرف زديم بهم مي گي كه مريضم ، بهم مي گي كه ديوانه ام ، بهم مي گي خيلي هرزه ام . حرفهاي اون شبتو هيچ وقت فراموش نمي كنم هيچ وقت چون داغونم كرد ، قلبمو تكه تكه كرد .  هر کاری کردم که بهت ثابت کنم که واقعا دوست دارم ، نمی خواستم تو رو از کسی بگیرم ولی تو باور نکردی ولی الان که داری اینها رو می خونی امیدوارم باور کنی عشقمو دوست داشتنمو .

 

چقدر تنهام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:50  توسط تنها و بی کس  | 

لحظه ي خداحافظی

 خداحافظ وحيد جان

وقتی داشت باهام خدافظی می کرد دلم می خواست برای یه لحظه هم که شده تو چشمام نگاه کنه شاید واسه یه بار هم که شده فریاد چشمهامو میشنید ولی خیلی ساده گفت خداحافظ و رفت از کنارم رد شد و من فقط به جای خالیش خیره شدم و خودم رو دیدم که تنها شدم...

 چشمهامو بستم، بغضمو قورت دادم و برای اشکهام تابلوی ورود ممنوع نصب کردم و از اون روز واسه همیشه روزه ی سکوت گرفتم شاید یه روزی یه جایی روزمو بشکنم اما نه فقط واسه جواب یه خداحافظی بلکه برای پاسخ دادن به خنده ی دوباره ی کسی که واسه همیشه رفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:10  توسط تنها و بی کس  | 

آخه چرا از پیشم رفتی ؟

از وقتی رفتی از پيشم يه کم واست دلواپسم
حالا گذشته ها گذشت ديگه بهت نمی رسم
ديگه گذشته خاطره نمونده حتی نفسی
نمونده حتی اسم من روی نگين يک کسی
مگه می شه ستاره چيد از تو شب دلواپسی
ستاره مون شده حالا چشم و چراغ هر کسی
نه عشق می خوام نه خاطره بزار فراموشش کنم
کاشکی می شد ستاره تُ يه جوری خاموشش کنم
کاشکی می شد ديگه صدات يه جور به گوشم نرسه
کاشکی می شد يه جورايی راهها از هم جدا بشه
ببين هنوز اسم تو رو گوشه ی قلبم می بينم!!
به ياد خاطراتمون هنوز واست گل می چينم!!
هر روز به ياد اون روزها به حافظم سر می زنم
يه فال حافظ می گيرم اون وقت به جاش من می ميرم
چی شد ازم گذشتی و حتی به خوابت نمی يام
زدی شکستی قلبم و گفتی که ديگه نمی خوام
فکر نکنی سراغتُ از قاصدک نمی گيرم
تو آسمون ستاره ای برای تو نمی چينم
هنوز سئواله واسه من چی شد گذشتی از دلت
چی شد نيومدی ديگه سر قرار هر شبت
روز وداع عشقمون من می دونم يادت می ياد
فقط با عذر ساده ای گفتی خدا هم نمی خواد!
فکر نکنی نبخشيدم واست دعا نمی کنم
وقتی می رم پيش خدا تو رو صدا نمی کنم
فکر نکنی حالا می خوام بازم بيای سراغ من
باشی مثِ گذشته ها تک گل سرخ باغ من
دلت رو ديگه پس دادم شايد بشه مال کسی
شايد هم از ما بهترون بشه برات هم نفسی
اما يادت بياد عزيز اگه يه روز پر کشيدم
با قاصدکهای دلت به آسمون سر کشيدم
بيا سر مزار من گل بفرست هنوز واسم
اما يادت بياد که من هنوز برات دلواپسم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:25  توسط تنها و بی کس  |